نامه به مدیران سایت خبرگزاری مرکز یاسوج

 

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد،

با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد

و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ،

 بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد .

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند

و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ،

 چه ميكني ؟

سردار پاسخ داد :

اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت

و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ،

آن گاه چه خواهي كرد؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !

فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه

 نه تنها سردار و همسرش را بخشيد

 بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد :

 آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟

 دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم .

سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟

همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :

 تمام حواسم به تو بود .

به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!

ارسال متون توهین آمیز منجر به مسدود شدن آی پی شما خواهد شد

يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند،

يك اسكناس هزار توماني رااز جيبش بيرون آورد و پرسيد :

چه كسي مايل است اين اسكناس راداشته باشد؟

دست همه حاضرين بالا رفت .

سخنران گفت: بسيار خوب ، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد 

 ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم .و سپس در برابرنگاه هاي متعجب ،

اسكناس رامچاله كرد و پرسيد :

چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد‌ ؟

 و باز دست هاي حاضرين بالا رفت . اين بار مرد ،

اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت

 و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد .

بعد اسكناس را برداشت و پرسيد : خوب ،

 حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود ؟

 و باز دست همه بالا رفت .

سخنران گفت : دوستان ، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم ،

 از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شماخواهان آن هستيد.

و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است ،

ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم 

يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم ،

 خم مي شويم ، مچاله مي شويم ، خاك آلود مي شويم

و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ،ولي اين گونه نيست و

صرف نظر از اين كه چه بلايي سرمان آمده است ،

هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم

و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند ، آدم با ارزشي هستيم .

 

امروز بهار است،

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و

کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:

 من کور هستم لطفا کمک کنید.

 روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت.

فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند

 و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

 عصر آنروز،

روز نامه نگار به آن محل برگشت،

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت

و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،

بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

 

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،

 من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده می شد

 

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!