برای
برای دریافت برنامه های کلاسی منحصرا به سایت اصلی به آدرس زیر مراجعه نمایید.
pnuweb.com
pnuweb.com
pnuweb.com
pnuweb.com
pnuweb.com
pnuweb.com
قابل توجه کلیه دانشجویان رشته های حسابداری و مدیریت
سی دی چکیده اصول حسابداری ۳ به همراه نمونه سوالات تستی و تشریحی این کتاب(گرد آوری شده توسط دانشجویان حسابداری در ترم قبل) تا چند روز آینده برای دانلود در این سایت قرار خواهدگرفت.
نام کتاب:اصول حسابداری۳
حجم فایل :۷۰۰kb
پسورد فایل:ندارد
لینک مستقیم دانلود(غیر فعال)
لینک کمکی دانلود(غیر فعال)
توضیحات خاص:این سی دی در ترم قبل به عنوان تکلیف برای دانشجویان مشخص شد که این امر نیز در این ترم دور از انتظار نمیباشد.
پاسخ خود را در کمتر از 24 دریافت نمایید
با عرض سلام به تمامی کاربران خبرگزاری پیام نور یاسوج.
بدینوسیله به اطلاع میرساند تا ساعاتی دیگر برنامه کلاسی در این سایت قرارخواهد گرفت و هم اکنون مدیران سایت مشغول انجام امور مربوطه میباشند.دوستان عزیز توجه فرمایند نکات زیر قابل تامل خواهد بود.
1.کلیه برنامه ها حداکثر تا دو روز دیگر به صورت کامل به روی سایت قرارخواهند گرفت و احیانا اگر برنامه رشته ای خاص در سامانه قرار نگرفت به دلیل آماده نشدن آن در اتاق تایپ دانشگاه خواهد بود.
2.با عضویت در این سامانه کلیه برنامه ها به صورت فایل های مختلف برای شما به پست الکترونیکتان ارسال خواهد شد.
3.دوستان عزیز توجه فرمایند در صورت ارسال متون توهین آمیز برای هر یک از مدیران آی پی مربوطه مسدود و باز شدن آن امکانپذیر نخواهد بود.
4.از اینجا میتوانید نظرا ت خود را با ما در میان بگذارید
مدیر ارشد سایت:غلامرضا ناظری
نتسانتماذا
تنسامناسا
نامه به مدیران سایت خبرگزاری مرکز یاسوج
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد،
با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد
و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ،
بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد .
عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند
و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ،
چه ميكني ؟
سردار پاسخ داد :
اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت
و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ،
آن گاه چه خواهي كرد؟
سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه
نه تنها سردار و همسرش را بخشيد
بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد :
آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟
دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم .
سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟
همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :
تمام حواسم به تو بود .
به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!
ارسال متون توهین آمیز منجر به مسدود شدن آی پی شما خواهد شد
يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند،
يك اسكناس هزار توماني رااز جيبش بيرون آورد و پرسيد :
چه كسي مايل است اين اسكناس راداشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت .
سخنران گفت: بسيار خوب ، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد
ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم .و سپس در برابرنگاه هاي متعجب ،
اسكناس رامچاله كرد و پرسيد :
چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد ؟
و باز دست هاي حاضرين بالا رفت . اين بار مرد ،
اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت
و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد .
بعد اسكناس را برداشت و پرسيد : خوب ،
حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود ؟
و باز دست همه بالا رفت .
سخنران گفت : دوستان ، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم ،
از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شماخواهان آن هستيد.
و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است ،
ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم
يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم ،
خم مي شويم ، مچاله مي شويم ، خاك آلود مي شويم
و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ،ولي اين گونه نيست و
صرف نظر از اين كه چه بلايي سرمان آمده است ،
هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم
و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند ، آدم با ارزشي هستيم .
امروز بهار است،
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و
کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:
من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت.
فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت
و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند
و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز،
روز نامه نگار به آن محل برگشت،
و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت
و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،
بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است
ولی روی تابلوی او خوانده می شد
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

توضيحات: تا حالا چندين قالب رو به درخواست شما يا به انتخاب خودم به بلاگفا ترجمه کردم. البته قالبهايي که تا حالا ترجمه کردم کاملا رايگان بوده و براي استفاده عموم ساخته شدند. اين قالب هم براي سيتم بلاگر ساخته شده که به درخواست شما به بلاگفا ترجمه اش کردم. قالب حرفه اي و زيبائيست که پيشنهاد ميکنم حتما امتحانش کنيد. خوش باشيد!


